در گذشته ای نه چندان دور .... شعر می سرودم .... البته گاهی هم نوشته ادبی !!!!
همیشه یه خودکارِ آبی و یه برگه همرام بود .... همیشه! گاهی شبا از خواب بیدار میشدم و یهو یه چیزی به ذهنم میرسید و می نوشتمش .... روزگارانِ جالب انگیزی بود!
شاید 2 سال پیش یا شایدم کمتر .... وقتی ارشد میخوندم، توی خوابگاااه تنها بودم و داشتم نوشته هامو میخوندم.... یهو زد به سرم .... از همه ی نوشته هام بیزار شدم! حالم از همشون به هم میخورد!
یادمه روز اولی که این حس بهم دست داد خیلی روز وحشتناکی بود .... میخواستم همه رو آتیش بزنم!
من همیشه وقتی یه تصمیمِ مهمِ یهویی میگیریم .... نمیتونم بهش اعتماد کنم! نمیتونم تشخیص بدم که این تصمیم یه حسِ یهوییه .... یا واقعن یه تصمیمِ پایداره (حالا با درست و نادرست بودن تصمیمِ کار ندارم)! از این رو، همیشه باید بخوابم (اونم شب، خوابِ وسط روز پذیرفته نیست). بعد اگه بیدار شدم و باز همون تصمیم رو داشتم اونوخت یه فکری به حالش میکنم! (گاهی چند روز این الگوریتم ادامه پیدا میکنه)!
خلاصه پس از چند روز کشمکش و خود درگیری .... تصمیم این شد که نوشته هام رو بسوزونم ....
همه رو بر باد دادم .... همه چیز .... همه شعرا و نوشته هایی که باهاشون گریه کرده بودم، شعرای طنزی که برای دوستانم سروده بودم .... اونچه درباره رویاهام و خواسته هام نوشته بودم .... همه، همه و همه رو بر باد دادم ....
پس از ا
برچسب:
نویسنده: بردیا حبیبی
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 7:36